تبليغاتX
JavaScript Codes قـسـمـت

من از این خانه ی  ابری  به  خدا سیر شدم

جای خالی  تو  را  دیدم و  دلگیر  شدم

شبنم  از  خنده ی  خورشید  به  تنگ  آمد و سوخت

من  ز هُرم  غم  سنگین  تو  تبخیر  شدم

روزگاری  دل  من  با  تو  جوان  بود و جوان 

تا  تو  رفتی  به  خدا  پیر شدم  پیر  شدم

با تو دیروز  سفر  تا  به  افق  داشت  دلم

بی تو  امروز  ندانسته  زمینگیر  شدم

شوق  آواز  سفر  بی تو   دگر  نیست  مرا 

پَر  من  ریخته و پای به  زنجیر  شدم

بی تماشای  تو  ای  آبی  دریای  وجود

من  ز  دیدار همه  آینه ها   سیر  شدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:54  توسط من و تو | 

تو زمن پرسيدی به کجا خواهم رفت

من به تو گفتم که يادت از يادم رفت

ميروم آنجا که  دل خاک را آب شکست

ميروم تا ببينم که چرا

 آب با خاک سر دشمنی نشست

ميروم تا که بدانم من

دل خاکيم چرا اينگونه شکست

همچو خاک خشک از زخم آب

دل من از زخم تو در هم شکست

دل من بد اشتباهی کرد بد

قصر آمالش را  بر تو بست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:52  توسط من و تو | 
مردی با خود زمزمه کرد : خدایا بامن حرف بزن .

یک سار شروع به خواندن کرد . 

اما مرد نشنید .

فریاد براورد خدایا با من حرف بزن " اذرخش در اسمان غرید ."

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت : خدایا بگذار تورا ببینم .

ستاره ای درخشید اما مرد ندید.

مرد فریاد کشید " یک معجزه به من نشان بده " نوزادی متولد شد .

اما مرد توجهی نکرد.

پس مرد در نهایت یاس فریاد زد "خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری .

در همین زمان خداوند پایین امد ومرد را لمس کرد .  

اما مرد " پروانه " را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 12:19  توسط من و تو | 
یکی بود یکی نبود وقتی خورشید طلوع کرد از پشت پنجره

کلبه ای قدیمی،شمع سوخته ای را دید که از عمرش لحظاتی بیش نمانده بود.

به او پوزخندی زد و گفت:

دیشب تا صبح،خودت را فدای چه کردی؟

شمع گفت:

خودم را فدا کردم تا که او در غربت شب غصه نخورد.

خورشید گفت:

همان پروانه که با طلوع من تو را رها کرد!

شمع گفت:

یک عاشق برای خوشنودی معشوق خود همه کار می کند و برای کار خود

هیچ توقعی از او ندارد زیرا که شادی او را شادی خود می داند

خورشید به تمسخر گفت:

آهای عاشق فداکار،حالا اگر قرار باشد که دوباره به وجود آیی،دوست داری که چه

چیزی شوی؟ شمع به آسمان نگریست و گفت: شمع...دوست دارم دوباره شمع شوم

خورشید با تعجب گفت:شمع؟؟

شمع گفت:

آری شمع...دوست دارم که شمع شوم تا که دوباره در عشقش بسوزم و

شب پروانه را سحر کنم،خورشید خشمگین شد و گفت:

چیزی بشو مانند من تا که سالها زندگی کنی،نه این که یک شبه نیست و نابود شوی!

شمع لبخندی زد و گفت:

من دیشب در کنار پروانه به عیشی رسیدم که تو در این همه سال زندگیت به آن

نرسیدی...من این یک شب را به همه زندگی و عظمت و بزرگی تو نمی دهم.

خورشید گفت:

تو که دیشب این همه لذت برده ای پس چرا گریه می کنی؟

شمع با چشمانی گریان گفت:

من از برای خودم گریه نمی کنم،اشکم از برای پروانه است که فردا شب در آن همه

ظلمت و تاریکی شب چه خواهد کرد و گریست و گریست تا که برای همیشه آرامید

_________________
عشق من یادم هست لحظه رفتن تو منو به آتیش کشید
و نفهمید دلت که دوست داشتنت
برای من کافی بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:15  توسط من و تو | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:47  توسط من و تو | 
کامپیوتر دختر یا پسر؟
استاددانشجویان را به دو گروه تقسیم کرد و از دو گروه خواست با ارائه دلایل بگویند کامپیوتر دختر یا پسر ؟

استدلال دختران : کامپیوتر پسر است .دلایل :

۱- وقتی به ان عادت کردی فکر میکنیم بدون ان قادر به انجام کاری نیستیم .

۲- با ان که داده های زیادی دارند نادانند .

۳- قرار است مشکلات را حل کنند امادربیشتر موارد معضل اصلی خودشانند .

۴- همین که پایبند یکی از انان شدید متوجه میشوید که اگر کمی صبر کرده بودید مورد بهتری  نصیبتان میشد .

استدلال پسران : کامپیوتر دختر است .دلایل :

۱- بغیر از خالق انها کس دیگری از منطق درونی انها سر در نمی اورد .

۲- کسی از زبان ارتباطی میان انها سر در نمی اورد .

۳- کوچکترین اشتباهات را در حافظه بلند مدت خود ذخیره می کنند تا بعدها تلافی کنند .

۴- همین که پایبندی یکی از انها شدید باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم برای انان کنید .

حالا شما بگید کامپیوتر دختره یا پسره ؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:54  توسط من و تو | 
ماه من غصه نخور

زندگی جذر و مد داره           دنیامون یه عالمه ادم خوب و بد داره

ماه من غصه نخور

همه که دشمن نمیشن           همه که پر ترک مثل تو ومن نمیشن

ماه من غصه نخور

مثل ماها فراوونه                   خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه

ماه من غصه نخور

گریه پناه ادماست                   ترو تازه موندن گل ماله اشک شب نماست

ماه من غصه نخور

زندگی بی غم نمیشه              اونی که غصه نداشته باشه ادم نمیشه

ماه من غصه نخور

خیلیا تنهان مثل تو                  خیلیا با زخمایه زندگی اشنان مثل تو

ماه من غصه نخور

زندگی خوب داره واسه عشق        خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور

دنیارو بسپار به خدا                   هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 11:14  توسط من و تو | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 8:39  توسط من و تو | 
به شما یک جسم خواهند داد.

ممکن از ان خوش تان بیاید یا بدتان .در هر صورت این تنها جسمی است که این بار در تمام عمر خواهید داشت.

شما درس هایی خواهید گرفت .

شما دریک مدرسه غیر رسمی تمام وقت به نام زندگی ثبت نام کرده اید در این مدرسه هرروز برای یادگیری درس ها فرصتی تازه خواهید داشت .ممکن است از این درسها خوش تان بیاید یا انها را نامربوط و احمقانه بدانید .

اشتباه وجود ندارد فقط درس است .

ازمایش هایی که اگر نتیجه هم ندهند رشد فرایندی از ازمون ها و خطاهاست  یک ازمایش است .

در ست مثل ازمایشی که نهایتا به نتیجه می رسد بخشی از این فرایند هستند .درسها ان قدر تکرار می شوند تا اموخته شوند هر درسی به اشکال مختلف ان قدر به شما عرضه می شود تا بالاخره ان را یاد بگیرید وقتی یاد گرفتید به سراغ درس بعدی خواهید رفت .

یادگیری درسها تمامی ندارد تا وقتی زنده اید درس هایی هم برای یادگیری هست.

دیگران صرفا اینه های شما خواهند بود محال است درکسی چیزی را دوست بدارید یا از ان بدتان بیاید مگر این که ان چیز بازتابی باشد از چیزی که درخودتان دوست یا نفرت دارید .

اینکه از زندگی تان چه چیز بسازید بستگی به خودتان دارد .

شما همه ابزارها و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید این دیگر با خودتان است که با انها چه می کنید انتخاب باشماست .

پاسخ ها در وجود خودتان نهفته است

پاسخ به سوالات زندگی در وجودتان نهفته است

کافی است نگاه کنید گوش کنید و اعتماد کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:22  توسط من و تو | 
قلم برداشتم تا عشق و دنیا را معنا کنم .

عشق و دنیایی که هر لحظه اش خاطره ایست به هر طرف نگریستم نمی دیدم به هر جهت که نگاه کردم غصه ای بود به بزرگی صخره ........

دنیا بود غم بود عشق بود من بودم و قلم .

قلم می گریست و من اشک می ریختم قلم ناله می کرد و من فریاد می زدم چه می توان کرد؟

قسم خوردم دنیا و غمهایش را فراموش کنم ولی نمی شد .

دلم می خواست قلم را بشکنم تا دیگر ننویسد تا دیگر از سیاهی قلم اثری نماند .

اما نتوانستم چون قلم مرا شکست و اشکهایم را جاری کرد .................... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:11  توسط من و تو | 

 

 

 

با همه ناباوری هایم تورا باور میکنم .

با همه تلاطم هایم با نگاهت ارام می شوم .

با همه دلتنگی هایم پشت سرت قدم برمی دارم

تا بتوانم امروز با تو باشم شاید فردا در تنهایی عشقم را باور کنی .......

                                                                                  تولدت مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 15:21  توسط من و تو | 
خیالتو میدزدم از تو شبستان خواب
تو ابرا پنهون میشم یه وقت نبینه مهتاب
بارون میشم میبارم تو آسمون چشمات
که رو زمین به یاد همه بمونه چشمات

وقتی دلتنگ شدی به یاد من باش که خیلی دوستت دارم

وقتی ناراحت شدی منو به یادت بیار که تنها امیدم بعد از خدا تویی

وقتی پر از سکوت شدی منو به یادت بیار که به صدات محتاجم

وقتی اون دلت خواست از قصه بشکنه به یادم باش که توی دلم واست خونه ساختم

وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد من باش که تو آغوشت جا میشم

وقتی به انگشتات نگاه کردی منو به یادت بیار که دستای ظریفم لای انگشتت گم می شه

وقتی شونه هات خسته شدن به یاد من باش که صدای گریه هات شونه مو می لرزونه

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 5:34  توسط من و تو | 
مهتاب شبی بود که میخواستم بروم به درگاه الهی و سوالی کنم

می دونستم که هرچی هست از اوست .

اوست که افریننده تمامی بودن و نبودن ها و باید و نبایدهاست .

خدایا .............................

افریدی و دلی بخشیدی مرا.

دلی برای دوست داشتن و برای دوست داشته شدن .

برای خندیدن برای محبت کردن برای خوب بودن ..برای انچه که از ما خواستی تا انرا انجام دهیم .............برای زندگی .

خدایا از روحت در ما دمیدی و گفتی اشرف مخلوقاتیم .

گفتی می توانیم تا جایی بروی که ملایک سجده  کنند در برابرمان .گفتی میتوان تا انجا رفت که جز تو ندید .خدایا حال میخواهم از دلم بپرسم ..............

از ان چیزی که همیشه و در هر لحظه همراه من است و می جوید که چگونه دیواره محبت را دانه به دانه بچیند و به بالا رود.

می دانی دیگر نمی دانم حکایت این دل را چگونه باید گفت ..

می خواهم تو بگی داستان حیرانی اش را ؟؟

در چرخه زندگی در بالا و پائین های همیشگی و بی وقفه ان در نبردی همیشگی با حوادث بیکران زندگی و در تعاملی همیشگی با بندگانی که تو انها را افریدی مدام در عجب بودم از کار دلم.........

دلی بر من سپرده شد که نمی خواستم و دلی که خواستم بسپارم بر بنای دل رمیده بود

ندانستم ندانستم.................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:13  توسط من و تو | 
 

بشنو همسفر من

با هم رهسپار راه دردیم

با هم لحظه ها را گریه کردیم

ما در صدای بی صدای گریه بودیم

ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم

شاید در این راه اگر با هم بمانیم

وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 22:16  توسط من و تو | 
امروز دوباره اومدي چقدر دلتنگت بودم چقدر محتاج ديدنت بودم ديگه داشت باورم ميشد اين دلتنگي رو بايد بدون حتي يه برق از اون نگاه قشنگت توي اين دنياي پر از تشويش تاب بيارم .

بازم دلم بي تاب مهربونيت شد مي خواستم بنالم ميخواستم برات بنالم كه چقدر اين دل براي دوريت تنگ شده بود چقدر اين بي تاب عطر نفسهات بود .

من خوابم اين كابوسه يا رويا اين تويي يا يه خيال غريب .

مي خوام بيدار شم مي خوام توي بيداري نفس بكشم وباور كنم تو هنوز عزيز اين دلي .

ميخوام با تمام وجود شادي رو توي قلب پاك و مهربونت حس كنم .اما چقدر درياي قشنگه نگاهت غمگينه .چرا وقتي نگاهم ميكني يه بغض غريب راه گلومو ميبنده .چرا اون چشماي معصوم مثل يه كودك تنها و بي كس پراز هراسه .

از چي ميترسي گلكم من هستم نگاهم كن .

به چشماي باروني ام نگاه كن .همه اش براي توئه تا اخر دنيا ميباره بي هيچ شكايتي .

فقط شاد باش تمام خستگي نگاهت و به دوش ميكشم نازنينم .

ولي نخواه تويه غصه نگاه بي كسيت بسوزم و دم نزنم .به من بخند به قلب حقيرم به و جود بي ارزشم

تنها بهونه براي بودن اين دل كوچكم .بخند بزار اين دل به ديدن لبخند پرمهرت خوش باشه .

اينو ازمن دريغ نكن ميدونم برام زياده

تو كه مهربونتر از اين حرفايي به حرمت اشكام به حرمت اين دل كه هنوز محتاج حضورته.

نذار اين غم غريب بيشتر از اين زجرم بده .

واسم هميشه بخند .....................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 12:27  توسط من و تو | 
دیوار سنگی

توی یک دیوار سنگی دوتا پنجره اسیرن

        دوتا خسته دوتا تنها یکیشون تو یکیشون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد و سخت خارا

        زده قفل بی صدایی به لبای خسته ی ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار

        همه ی عشق من و تو قصه اس قصه ی دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو

        با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده

        تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم

        واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم

        توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریم

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه

        میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:18  توسط من و تو | 

من به دو چیز عشق می ورزم:  یکی تو و دیگری وجود تو

به دو چیز اعتقاد دارم: یکی خدا و دیگری تو

من در این دنیا دو چیز می خواهم: یکی تو و دیگری خوشبختی تو

من این دنیا را برای دو چیز می خواهم: یکی تو و دیگری برای با تو موندن

تا همیشه دوستت دارم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:6  توسط من و تو | 
دوستت دارم / بي نهايت / باصداقت / تاقيامت
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 7:19  توسط من و تو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
تنها
تو زیباترین جلوه شکوه هستی
تو از جنس بارانی
زلال چون آب
پاک چون آسمان
تو بهترین تفسیر خلقتی
تو عزیزترین هستی برای من...

نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان